دی داد

موقعیت:
/
/
میم. تِ.: متفاوت و تنها (236-004)
راهنمای مطالعه

برچسب و دستبندی نوشته:

نویسنده: دی داد

1395-03-06

میم. تِ.: متفاوت و تنها (236-004)

{در همسایگی خانه ی پدری من از دیرباز، خانواده ای زندگی می کرد که چند پسربچه ی زال (موسپید) داشت. همیشه این قضیه برای من جالب بود که چرا پدر مادری از نظر ظاهری نرمال، فرزندانی تا بدین حد متفاوت را به دنیا آورده اند. بعدها که در سنین نوجوانی با علم ژنتیک آشنا شدم، دیگر دغدغه ی چرایی این مسئله را نداشتم بلکه فقط به چگونگی زندگی این فرزندان فکر می کردم.

برادرهای بزگتر کمتر نظر مرا به خود جلب می کردند زیرا که سال ها از من بزرگتر بودند، ولی کوچکترین برادر که خردسالترین فرد خانواده نیز بود بیشتر نظر مرا درگیر خود کرده بود. چندسالی از من کوچکتر بود و همیشه به تنهایی بازی می کرد.

هرگز به یاد ندارم که همبازی ای داشته باشد. دیگر بچه هایِ بی تربیت کوچه و خیابان وی را “بابا بزرگ” صدا می کردند و با مسخره کردن هایشان وی را می ترساندند و بیشتر شرایطی را فراهم می کردند که او تنها بماند. بعدها که بزرگ تر شدیم، شاهد آن بودم که تنهایی این آدم هم بزرگ تر شده است.

همیشه به تنهایی برای قدم زدن به بوستان نزدیک محله مان می رفت. خیلی محتاطانه از گوشه ی چشمان صورتی اش اطراف را برانداز می کرد تا ببیند که چه کسی آنجاست و چه کسی نیست. شاید آنقدر از دیگران حرف شنیده بود که ترجیح می داد هیچ آشنایی را ملاقات نکند، زیرا آشنایان (برخلاف غریبه ها) دشمن جانش بودند، زیرا تنها آشنایان بودند که (برخلاف غریبه ها) می دانستند که لقب وی “بابا بزرگ” است.

همیشه دیدنش مرا یاد خودم می انداخت. من و او در چیزی با هم مشترک بودیم: آن چیز، تنهایی از سر تفاوت بود. تنها تفاوتِ من با وی آن بود که من خود تنهایی را برگزیده بودم اما تنهاییِ او گویا به وی تحمیل شده بود.}

دیروز وقتی برای خرید به فروشگاه بزرگ و شیکِ تازه تأسیس اطراف محله رفته بودم، وی را دیدم که در حال حرف زدن است. حقیقتا اولین بار بود که حرف زدنش را می دیدم. بعنوان کارمند در آن فروشگاه مشغول به کار شده بود. اعتماد بنفسش ستودنی بود. لنزهای آبی گذاشته بود و با غرور قدم می زد و از کارش لذت می برد. سال ها تنهایی باعث شده بود که حالا قدر این لحظاتِ بودن در جمع را بداند…

و من حقیقتا از دیدن این صحنه خوشحال شدم.

امتیاز شما به این نوشته

0

0

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
س.ح
س.ح
8 سال قبل

آفرین به ايشون که اینگونه قدرتمند انتظار لحظه ی فعلیت بخشیدن به تواناییش رو کشیده و با اون همه تنهایی جبری،توانایی درونیش رو در قالب فرصت به نشانمان گذاشته….
من احساس خوبی به زالها دارم.در بابلسر و در هنگامه ی تحصیلات دانشگاه(که نیمه تمام باقی ماند) ،فست فودی وجود داشت که فرکارش شخصی با همین ویژگی ژنتیکی بود.شخصی ساکت و مودب که هرگز حرف نمیزد.(حداقل تا از او چیزی نمیپرسیدند).اون شخص رو از اون حیث دوست میداشتم چه بسیار شبیه به اشمایکل دربازه بان اسبق تیم ملی دانمارک بود.و بعدها دوستی شفیق و بی بدیل در اون غربت ساحلی
شرجی در خطه ی شمال برای من شد.طوری که یک سال اقامت من در مازندران با وجود ایشون،عاری از حس غربت(نه تنهایی،چرا که تنهایی زیباست) برای من بود.
سپاس از این نوشتار که حسی زیبا در من ایجاد کرد….

بهرانی
بهرانی
8 سال قبل

خیلی با احساس